|
شريعتي وهويت ايراني
دكتر حميد
احمدي
• شريعتي به مفهوم رايج سياسي امروزي
آن «اسلام گرا» نبود شريعتي در كنار اين يك ميهن
پرست و يك منتقد شديد به هويت ايراني و ناسيوناليسم ايراني
اما از نوع معتدل آن بود
|
|
|
هويت ايراني در منظومه فكري
شريعتي مسأله هويت به طور عام و هويت ايراني به طور
ويژه براي شريعتي اهميت زيادي داشت. البته نگرش شريعتي
نسبت به اين مسأله تحت الشعاع ساير نوشته هاي «بيشتر
مشهور» اوقرار گرفته و به ديدگاههاي او پيرامون هويت
ايراني و تلاش وي براي بازسازي آن كمتر توجه شده است. گرچه
درست است كه شريعتي تنها در چند نوشته محدود خود مسأله
هويت ايراني، مليت و ناسيوناليسم را به بحث و تبيين گذاشته
است. اما مي توان گفت فارغ از نوشته هاي محدود اودر
اين باره، مسأله هويت ايراني و تلاش جهت احياي آن در گير و
دار نگرش هاي افراطي و تفريطي يكي از دغدغه هاي
اصلي او بوده است. همانطور كه اشاره شد شهرت ساير نوشته
هاي او باعث شده است تا خوانندگان تمام آثار او بر اين بعد
از انديش هاي شريعتي كه امروزه بسيار قابل طرح است، كمتر
توجه كنند. اصولاً دو گونه آثار شريعتي، نوشته هاي او
پيرامون هويت ايراني را تحت الشعاع قرار داده است. يك آثار
شفاهي او كه با لحن جذاب و تند مطرح شده، بسياري از
مخاطبان راجذب كرد وديگري آثار مكتوب (موسوم به كويريات)
او .از نوع اول مي توان به سخنراني هاي «پس از
شهادت» ، «حسين وارث آدم» ،«آري اينچنين بود برادر» و...
اشاره كرد كه به دليل قدرت سخن او جذابيت زيادي ايجاد كرد
و بسياري شريعتي را بر اساس اين سخنراني ها
مي شناسند. نوع دوم آثار او كه مكتوب بود و بسياري را
به خود جذب كرد. نوشته هاي «اسلام شناسي» ، «تاريخ
اديان» ، «كوير» و «هبوط» بوده است. اينها روي هم
رفته باعث شد كه به نوشته هاي محدود و پراكنده او
درباره هويت ايراني، رابطه دين و مليت، مفهوم ناسيوناليسم
ايراني و جنبش ملي ايراني كمتر توجه شود.البته در گذشت
ناگهاني او در جواني باعث شد تا اين بحث ها گسترده تر
و منسجم تر نشود. به هر حال براي درك نگرش شريعتي
درباره هويت ايراني بايد بيشتر به ِآثار جامعه شناسي
سياسي و تاريخي او رجوع كرد. البته تدوين كنندگان
آثار وي، مجموعه نوشته ها ونظريات او را پيرامون هويت
ايراني در يك جلد با عنوان «بازشناسي هويت ايراني ـ
اسلامي» منتشر كردند كه يكي از مهم ترين نوشته هاي
شريعتي است. بايد به اين نكته مهم اشاره كرد كه هرچند
برخي ها به ويژه در خارج از ايران، شريعتي را در
چارچوب گفتمان اسلام گرايي در كنار چهره هايي چون
سيدقطب، طه حسين، مودودي و ديگران مطرح كرده و او را صرفاً
به عنوان يك اسلام گرا، آن هم به مفهوم سياسي رايج آن كه
با عبارت «اسلام سياسي» اسلام، همراه است مي شناسند، اما
بايد گفت در واقع اين چنين نيست. گرچه شريعتي اصولاً يك
مسلمان معتقد بود وتلاشهاي زيادي جهت نوگرايي اسلام و
احياي هويت اسلامي در ايران به عمل آورد، اما نبايد فراموش
كرد كه شريعتي به مفهوم رايج سياسي امروزي آن «اسلام
گرا» نبود، شريعتي در كنار اين يك ميهن پرست، و يك منتقد
شديد به هويت ايراني و ناسيوناليسم ايراني، اما از نوع
معتدل آن بود، فعاليت هاي سياسي اوليه او در نهضت ملي
دوران مصدق، و جنبش مقاومت ملي بعداز كودتاي ۲۸ مرداد چه
در داخل و چه در خارج از ايران گوياي ايمان و علاقه او به
جنبش ملي بالنده واصيل ايراني بود. علاوه بر اين او پس از
بازگشت به ايران در گرماگرم تلاش هاي خود جهت بيداري
عنصر مذهبي هويت ايراني، همچنان به آرمانهاي نهضت ملي
ايران وفادار بود و اين اعتقاد گاهي در نوشته هاي او به
چشم مي خورد. گذشته از اين كنكاش در
نوشته هاي محدود او پيرامون هويت ايراني و
ناسيوناليسم در طول تاريخ پس از اسلام نشانگر ايمان او به
ايرانيت و سربلندي ملت ايران در تاريخ دوران حيات او بود.
اصولاً رهيافت شريعتي به ناسيوناليسم وهويت ايراني، يكي از
جذاب ترين بحث هاي مربوط به اين ادبيات است. در
واقع بايد گفت كه جهت گيري نگرش اصلي شريعتي به سوي
ايرانيت و مليت (البته نه به مفهوم تقابل خصمانه آن با
اسلام) در حركت بود. او تعصب و حساسيت خاصي از هويت ملي
ايراني در طول تاريخ ايران، پس از اسلام در برابر سلطه
سياسي ـ نظامي و فرهنگي ضد ايرانيان دفاع كرده است. اين
علاقه وتعصب حتي گاه آنچنان آشكار مي شود كه او
علي رغم نفي محوريت نژاد در ناسيوناليسم ايراني باز
هم از نژاد آريايي در برابر ساير نژادها نظير نژاد سامي
دفاع مي كند. اين بحث را مي توان در
مقايسه اي كه از ويژگي هاي ملي و روحي آريايي در
برابر سامي ارائه مي دهد درك كرد. حتي او بر خلاف بسياري
از اسلام گرايان ايراني ـ نظير استادمطهري و ديگران اهميت
عنصر ايرانيت و ناسيوناليسم معتدل ايراني را در ظهور تشيع
نفي نمي كند. به نظر او تشيع نتيجه تلاشهاي
ايرانيان براي وارد ساختن عنصر، فرهنگ، هويت و شخصيت نگرش
ايراني به حوزه اسلامي است. به همين خاطر است كه اودر
مقاله «تشيع ميعاد گاه رو ح آريايي و سامي» نقش عنصر
ايراني را در ظهور اين «سنتز» بررسي مي كند. البته او
بر خلاف برخي، تشيع را صرفاً محصول اقدام سياسي و آگاهانه
ايراني ها نمي بيند، بلكه ارزشهاي محوري آن به ويژه
جايگاه حضرت علي (ع) عدالت ايشان نسبت به غير اعراب
(موالي) و شأن ومنزلت علمي وتقواي او و خاندان اهل بيت را
نيز از عوامل گرايش ايراني ها به شيعه
مي داند. در واقع مي توان گفت در هيچ يك از
نوشته هاي نويسندگان و چهره هاي موسوم به ملي
مذهبي در ايران، عشق وعلاقه به عنصر ايرانيت وهويت ايراني
به اندازه شريعتي به چشم نمي خورد. البته بايد توجه
داشت كه نگرش شريعتي نسبت به هويت و ناسيوناليسم ايراني
معتدل و خردگرايانه است. گذشته از اين وي پويايي هويت
ايراني وناسيوناليسم ايراني را بيشتر بر محور نيروها و
چهره هاي مردمي تاريخ ايران چه قبل از اسلام و چه بعد
از آن استوار مي بيند. ستايش هاي گاه به گاه
او از چهره هايي نظير كاوه آهنگر و رستم در تاريخ و
اساطير ايراني قبل از اسلام، و ستايش هاي بيشتر او از
چهره هايي نظير بابك خرم دين، ابومسلم خراساني و
سربداران در همين راستا قابل بررسي است. جلوه ديگري از
علاقه شريعتي به ايرانيت و هويت ايراني را مي توان در
بحث هاي او پيرامون مذهب زرتشتي و شخصيت زرتشت در
كتاب تاريخ اديان او ديد. به هر صورت، همان گونه كه پيش از
اين اشاره كردم، او يك ناسيوناليست معتدل ايراني
وعلاقه مند شديد به هويت ايراني ـ اسلامي بود. او
نگرش هاي نژادگرايانه در ناسيوناليسم واصولاً ناسيوناليسم
نژادگرا رانفي مي كرد و آن را ويژگي ناسيوناليسم
اروپايي و فاشيسم مي ديد. براي او عنصر فرهنگ، تمدن و
تاريخ در ناسيوناليسم ايراني بسيار مهمتر بود تا نژاد. او
با ايدئولوژي ها و جريانهاي انترناسيوناليستي به مفهوم
رايج سياسي آن هم مخالف بود و انترناسيوناليسم مذهبي
(مسيحي )، انترناسيوناليسم اسلامي (عربي) و
انترناسيوناليسم به ظاهر انساني (تجلي يافته در ماركسيسم
كه در واقع به سلطه منجر مي شد ) را رد
مي كرد. رهيافت او به ناسيوناليسم ايراني و علل
شكل گيري آن جامعه شناسانه بود، و معتقد بود
ناسيوناليسم زماني در افراد ظهور مي كند كه هويت اورا
انكار كنند ودر جهت نفي آن بر آيند وبه دين جهت است كه در
بحثهاي تاريخي خود به چگونگي شكل گيري حركتهاي ملي
ايراني در برابر نفي هويت و فرهنگ تاريخ ايران از سوي
مهاجمان مختلف اشاره مي كرد. گر چه بخش اعظم تلاش
شريعتي در راه بازسازي و احياي عنصر اسلامي هويت ايراني ـ
بخاطر كم توجهي به آن از سوي نظام سياسي آن دوران ـ
متمركز شد، اما او در مراحل خاصي نيز به موضوع هويت ايراني
و اهميت عنصر مليت و ايرانيت در آن پرداخت كه بسيار شايان
توجه است. نسبت هويت ايراني با هويت اسلامي شريعتي
با جداسازي عناصر ايراني واسلامي از هويت ايراني مخالف بود
و هر دو را بحثهاي جدانشدني هويت ايراني مي دانست. به
نظر او آنها كه اسلام را مقابل ايرانيت ومليت قرار
مي دهند در پي برقراري سلطه هستند. او مي گويد
در دوران آغازين ايران بعد ازاسلام نيز خلفاي عرب
وكارگزاران آنها عنصر اسلاميت را در برابر مليت ايراني
قرار دادند تا با نفي مليت به هدف نهايي خود كه برقراري
سلطه برايرانيان بود نايل شوند. به نظر شريعتي ، آنها
مي خواستند بانفي عنصر مليت براي ايرانيها، تحميل
سلطه سياسي خود را برآنها آسان و مشروع سازند. البته
بايد گفت كه اين جداسازي وتقابل ميان ايرانيت واسلاميت بحث
جديدي است كه كمتر از پنجاه سال سابقه دارد وبه سالهاي پس
از كودتاي ۲۸مرداد ۱۳۳۲ وانشعاب در نيروهاي نهضت ملي
وتحولات پس از آن برمي گردد. اصولاً در تاريخ ايران
پس از اسلام، ايرانيان هيچ گونه تضاد وتناقضي ميان
اين دوعنصر نمي ديدند. دين جايگاه معنوي خاص خود را
داشت و عنصر مليت ، سرزمين، آب و خاك و فرهنگ جايگاه مهم
خود را. ايرانيان هيچگاه تا همين دهه هاي اخير اين
دو را در مقابل هم قرار نمي دادند. آنها هم مسلمانان
مؤمني بودند وهم ايران دوستان معتقدي. شما اين علاقه
ايرانيت ودر كنار آن دين اسلام را درنوشته هاي تاريخي
(انواع كتابهاي تاريخي پس از اسلام) وآثار ادبي ايراني
مشاهده مي كنيد. اين پيوستگي به حدي بود كه گاه به
عنصر ايرانيت جنبه تقدس ومذهبي داده مي شد. نظير آن
تلاشهاي ايرانيان قرنهاي اوليه اسلامي براي احياي زبان
فارسي و قدسي كردن آن ونيز قدسي كردن
اسطوره هاي ايراني مثلاً برابردانستن كيومرث، اولين
انسان روي زمين در اسطوره هاي ايراني با حضرت آدم
ابوالبشر در قصص قرآن و يا ارتباط دادن شجره رستم، قهرمان
اساطيري ومردمي ايران با نوح پيامبر و فرزندان او كه
دردههانوشته تاريخي كهن ايراني وحتي عربي آشكار
است. همچنين ملاقاتهاي ميان رستم و حضرت علي(ع) وياري
رساندن علي به رستم در نبردهاي او با دشمنان ايران در
ادبيات عامه ساخته و پرداخته ذهن ايرانيان ، علاقه آنها به
تاريخ كهن خودو ايمان مذهبي آنها را نشان
مي دهد. اصولاً شريعتي در تلاش بود تا به بازسازي
و بازيابي دوعنصر ايرانيت و اسلاميت در هويت ايراني دست
بزند و در نوشته ها و فعاليت هاي سياسي ـ
اجتماعي خود هميشه دراين دو عرصه گشت و گذر مي كرد.
آغاز فعاليت هاي سياسي او در نهضت ملي دوران دكترمصدق
تا تلاشهاي نوشتاري و گفتاري او براي بازيابي و بازسازي
عنصر مذهبي هويت ايراني و به كارگيري آن براي بسيج جامعه
ايراني در راه اهداف استقلال طلبانه ملي ، حاكي از
اين اعتقاد او به جدانبودن اين دوعنصر در هويت ايراني بود.
گذشته ازاين همانگونه كه پيش از اين اشاره كرديم، او در
گرماگرم تلاش جهت بيداري مذهبي داراي جهت گيريهاي
سياسي ملي گرايانه، به تلاشهايي جهت تبيين هويت
ايراني ـ اسلامي و ناسيوناليسم ايراني هم دست
زد. برداشت من از نوشته ها و زندگي شريعتي اين است
كه او گرچه در پي بسيج اجتماعي از طريق ابزار ديني و احياي
هويت ديني بود ، اما انحرافات نمي خواست دين را تبديل
به سنگ بناي ايجاد يك نظم سياسي جديد يعني حكومت ديني
كند، بلكه هدف نهايي او رسيدن به استقلال ملي ايران
واستقرار يك نظام سياسي ملي آزادي خواه در ايران بود.
او به لحاظ فعاليت هاي سياسي، جهت گيري ملي داشت
وتا پايان عمر دوستدار و پيرو دكتر محمدمصدق بود. او در
پي ايجاد تعادل ميان عناصر هويت ساز جامعه ايران بودو
خواستار حذف يكي ـ ايرانيت يا اسلاميت ـ به ضرر ديگري نبود
او مذهب غير حكومتي را عنصر مهمي از هويت ملي ايراني
مي دانست . او با افراط گرايان هردوعرصه كه
رهيافت تقابلي وحذفي در باره اين دوعنصر داشتند. به شدت
مخالفت مي كرد. انتقادات شديد او به
باستان گرايان ايراني صرف و واردساختن اين انتقادات
به مذهب ابزاري حكومت گراي متمايل به سلطه ـ در كتاب
تشيع صفوي وتشيع علوي ـ از اينجا ريشه
مي گرفت. ادامه دارد
|