* جريان بنيادگرايي به دو نوع تشكيلات باور داشته
است: يكي تشكيلات علني كه در سطح آشكار اجتماعي فعال
است و ديگري تشكيلات مستحكم مخفي و متمركز به مفهوم
لنيني آن.
* شبكه مالي بنيادگرايان، بسيار پيچيده و در عين حال
بسيار هنگفت است و بطوركلي از طريق كمك هاي داخلي و
خارجي تأمين مي شود.
دومين بخش از گفتگو پيرامون ماهيت و مباني جريان
بنيادگرايي اسلامي پيش روي خوانندگان است. بخش نخست
اين گفتگو، عمدتاً حول محور تاريخ و پيشينه ظهور
بنيادگرايي و نيز تمايزات آن از مفهوم نوگرايي و
همچنين دلايل و علل جذابيت و شيوع آن در سرزمين هاي
اسلامي مي گشت. در بخش حاضر، پرسش هاي ديگري پيرامون
رهبران، تشكيلات و امكانات اقتصادي جريان بنيادگرايي
در ميان آمده است.
گروه انديشه
** آقاي دكتر احمدي، شما بنيادگرايي را بيشتر يك
ايدئولوژي مي دانيد يا يك نهضت فكري ـ فرهنگي.
ويژگيهايي كه شما براي بنيادگرايي برشمرديد
شباهتهايي با ويژگيهاي ايدئولوژي دارد. اين اشتراك و
شباهت، آنقدر هست كه بنيادگرايي را بتوان يك
ايدئولوژي دانست تا يك نهضت فكري ـ فرهنگي؟
* البته بايد توجه داشته باشيد كه تفكيك ميان
ايدئولوژي و نهضت فكري، به دوره امروز ما تعلق دارد
و مثلاً 20سال پيش اين تفكيك وجود نداشت و لذا
مي بينيد كه مثلاً دكتر شريعتي كه يك نهضت فكري را
آفريد، خود يك ايدئولوگ بود. به همين دليل من معتقدم
انتقادهايي كه امروز به ايدئولوژي انديشي شريعتي
مي شود، تطبيق شرايط امروز با روزگار شريعتي است.
اين تطبيق، چندان دقيق ومنطقي به نظرنمي رسد.
اما من معتقدم جريان بنيادگرايي، هم ايدئولوژي است
وهم يك جريان فكري. ايدئولوژي است بخاطر آنكه در پي
يك پروژه سياسي خاص است و جريان فكري است بخاطر آنكه
يك منظومه فكري در پشت آن است. اگر ايدئولوژي ديني
را تبديل دين به ابزار قدرت سياسي بدانيم،
بنيادگرايي يك ايدئولوژي است و در پي پروژه سياسي
خاصي است. ازمكانيزمهاي هويت بخشي و بسيج احساسات
توده ها بهره مي گيرد و به مقوله «دشمن» توجهي اساسي
دارد. اصلاً حيات بنيادگرايي مديون وجود دشمن است.
بنيادگراها تا وقتي هستند و فعاليت دارند كه «دشمني»
وجود داشته باشد. اينها شباهتهاي ايدئولوژي با
بنيادگرايي است.
** الآن چهره هاي شاخص بنيادگرايي كه به عنوان
رهبران بنيادگرايي اسلامي مطرح اند چه كساني هستند؟
* اگر بخواهيم تاريخي نگاه كنيم كساني مثل سيدجمال،
عبده و كواكبي از رهبران نوانديشان ديني و رشيد رضا
از رهبران بنيادگرايي به حساب مي آيند. اگرچه
رشيدرضا يك پا در نوگرايي و يك پا در بنيادگرايي
داشت اما نهايتاً به سمت بنيادگرايي غلتيد. حسن
البنا در خاطرات خود مي نويسد كه ما به سيدجمال و
عبده احترام مي گذاريم اما شاگرد رشيدرضا هستيم. اين
جمله خط بنيادگرايي را از نوگرايي جدا مي كند. در
جريان بنيادگرايي، سيدقطب چهره اي شاخص و مهم است.
البته برخي مي كوشند چهره اي نوگرا از سيدقطب ترسيم
كنند. مثلاً حسن حنفي معتقد است كه اگر سيدقطب زنده
مي ماند به چپ اسلامي (اليسار الاسلامي) مي پيوست.
ولي با اين حال بايد قبول كرد كه همه بنيادگرايان
اسلامي، حتي افراطي ها، به كتاب «المعالم علي
الطريق» (چراغي بر فراز راه) تكيه مي كنند و لذا مي
توان سيدقطب را پدر بنيادگرايي افراطي به شمار آورد.
پس از سيدقطب، مي توان به ابوالاعلي مودودي اشاره
كرد. اين فرد شايد مهمتر از سيدقطب باشد چرا كه
سيدقطب بسياري از مباحث خود را از مودودي گرفت.
بحثهايي مثل ربوبيت الله، خلافت الله و... از مودودي
به سيدقطب رسيده است. البته اگر قديم تر برويم
مي توانيم به ابن تيميه، احمد بن حنبل و ابن قيم
اشاره كرد. در دوره هاي جديدتر محمدبن عبدالوهاب هم
قابل توجه است. اين اواخر هم كساني به جرگه
نظريه پردازان بنيادگرايي پيوسته اند كه البته قابل
قياس با رهبران پيشين نيستند. مثلاً محمد عبدالسلام
فرج، تئوريسين جنبش جهاد مصر را مي توان نام برد. در
رده هاي سياسي هم، رهبري از آن اسامه بن لادن است.
** يعني در حال حاضر، جريان بنيادگرايي، رهبراني كه
بتوانند به لحاظ بار تئوريك، همسنگ سيدقطب و مودودي
باشند ندارد؟
* نه. به نظر نمي رسد كه متفكري به آن برجستگي در
جريان كنوني بنيادگرايي، بتوان پيدا كرد.
** اين را ميتوان معلول ايدئولوژيك تر شدن و
سياسي تر شدن جريان بنيادگرايي دانست؟
*تصور مي كنم سياسي تر شدن بنيادگرايي اولاً به دليل
ماهيت اين جريان است و ثانياً بخاطر شرايط سياسي
جهان در دوره ماست كه اين جريان را به سمت سياسي تر
شدن سوق مي دهد. از اين نكته هم نبايد غفلت كرد كه
برخي معتقدند جريان بنيادگرايي كنوني، تفسير غيردقيق
ونادرستي از انديشه هاي سيدقطب و مودودي داشته است.
مثلا ًمحمدقطب در دهه هشتاد ميلادي، مقالاتي در يكي
از نشريات لبناني نوشت و درآن مقالات، توضيح داد
جريان سياسي بنيادگرايي، انديشه هاي سيدقطب را به
درستي نفهميده است و برداشت غلط داشته است. به هر
حال، سياسي تر شدن بنيادگرايي، يك واقعيت است و
نمي توان آن را انكار كرد اما اينكه اين وضعيت
رامعلول خلأ تئوري و رهبريت فكري اين جريان بدانيم
فكر نمي كنم چندان درست باشد. سياسي تر و حادتر شدن
فعاليت بنيادگرايان بيش از هر چيز به وضعيت سياسي
حاكم بر جهان امروز و قطب بندي ها برمي گردد.
** بنيادگرايان، به گواهي فعاليت وسيع و دقيق خود،
به نظر مي رسد از توان تشكيلاتي و سازماني بسيار
زيادي برخوردارند. شما چه توجيهي براي اين توان
تشكيلاتي بالا داريد؟
* ببينيد، بنيادگرايان از همان ابتداي ظهور، برعنصر
سازماندهي تشكيلاتي نظر داشتند. اخوان المسلمين از
همان ابتدا در پي ايجاد سازمانهاي قوي بودند. حسن
البنا نيز از پيش، اين توصيه را كرده بود. اخوان
المسلمين بشدت از احزاب قدرتمندي مثل «حزب وفد» الگو
گرفت و به خود، وجهه اي سازماني و تشكيلاتي داد.
جنبشهايي مثل سنوسيه هيچ وقت تشكيلاتي نبودند اما
جريان اخوان بشدت به وجه سازماني توجه داشتند. جريان
بنيادگرايي به دو نوع تشكيلات باور داشته است: يكي
تشكيلات علني كه در سطح آشكار اجتماعي فعال است و
ديگري تشكيلات مستحكم مخفي و متمركز به مفهوم لنيني
آن. در جنبش اخوان المسلمين در دهه۳۰ ميلادي، يك
تشكيلات مخفي درست شد به نام «الجهاز السري» يا شبكه
مخفي. اين شبكه بعدها گسترش يافت و هسته هايي را شكل
داد كه منجرشد به ترور «نقراشي پاشا» در سال۱۹۴۸ و
ترور ناصر. پس از آن، شبكه هاي افراطي در دهه ۷۰
ميلادي درست شد نظير «سازمان آزادي بخش اسلامي»،
«گروه جماعت المسلمين»، «گروه جهاد و
جماعت الاسلاميه» و... بنابراين تشكيلات هم به صورت
علني وهم محرمانه از همان ابتدا در جريان بنيادگرايي
وجود داشت و حتي اين جريان به «تشكيلات درتشكيلات»
باور داشت. اين گرايش به كار سازماني و تشكيلاتي، از
سوي رهبران اين جريان، تجويز ايدئولوژيك هم پيدا
كرد، مثلاً سيدقطب در كتاب «معالم في الطريق» رسماً
و صريحا ً استراتژي جنبش اسلامي را برقراري سازمان و
تشكيلات مي داند. او جهان را تقسيم مي كند به جامعه
اسلامي و جامعه جاهلي. جامعه جاهلي بايد از بين
برود. كسي كه اين كار را انجام مي دهد يك پيشتاز
مبارز و تشكيلاتي است كه از هسته سازماني تغذيه
مي شود و مبارزه مسلحانه مي كند. تجربه تاريخي هم،
علاوه بر تجويز تئوريك، به كمك جريان آمده است تا
سازمانهاي قوي تشكيلاتي شكل دهند.
** الآن، كار آماري خاصي صورت گرفته است كه هسته ها
و سازمانهاي بنيادگراي اسلامي را در سراسر جهان مشخص
كرده باشد؟
* برخي اين كار را سعي كرده اند انجام دهند. مثلاً
آقاي هراير دكمجيان در كتابي با نام «جنبشهاي اسلامي
در جهان عرب» كوشيده ليستي از گروههاي بنيادگرا
ارائه دهد كه بالغ بر بيش از دويست گروه مي شود. اما
واقع مطلب آن است كه بسياري از اين گروهها آنقدر
محدودند كه منشأ هيچ فعاليتي نيستند. اما گروههاي
مهم و شاخص اين جريان، اينها هستند: الجماعة
الاسلاميه در مصر، الجهاد در مصر، جماعت اسلامي مسلح
در الجزاير، حزب التحرير اسلامي در اردن و ليبي،
شاخه راديكال اخوان المسلمين در سوريه و اردن،
اخواني هاي جديد در عربستان سعودي، حركت انصار در
هند، مجاهدين دركشمير، سازمان رعد در آسياي ميانه،
سپاه صحابه در پاكستان، طالبان در افغانستان و...
بطور كلي جنبشهاي مهم بنيادگرا در سطح جهان، بيش از
۱۲ ـ ۱۰ گروه نيستند.
** بديهي است كه وجه تشكيلاتي بنيادگرايان مستلزم يك
بنيه سياسي قوي اقتصادي ـ مالي است. منابع مالي
گروههاي بنيادگرا چيست؟ آيا اين مسأله كه برخي
كشورها گروههاي بنيادگرا را به لحاظ اقتصادي تغذيه
مي كنند صحت دارد؟
* جنبش بنيادگرايي، ماهيتاً يك جنبش فراطبقاتي است و
به دليل آنكه سرشت اعتقادي دارد، از تمامي طبقات
اجتماعي در آن حضور دارند. هم طبقات ثروتمند، هم
طبقات متوسط و هم لايه هاي ضعيف در آن حضور دارند.
عناصري ثروتمند هستند كه از سر اعتقاد، اموال و
داراييهاي خود را صرف اين جريان مي كنند و اين كار
را نوعي ايثار و فداكاري و جهاد تلقي مي كنند. بخشي
از هزينه هاي جريانهاي بنيادگرا از اين ناحيه تأمين
مي شود.
بخش ديگري از هزينه هاي اقتصادي اين جريانها از اين
طريق تأمين مي شود كه خود بنيادگراها بعضاً
فعاليتهاي وسيع اقتصادي دارند. مثلاًً
اخوان المسلمين در دهه ۷۰ ميلادي با تأسيس سازماني
به نام «القادسيه» در دوران سادات، انحصار واردات
كالاهاي الكترونيك را در دست خود گرفتند و از اين
طريق، ثروت هنگفتي به دست آوردند. اما برخي گروههاي
كوچكتر بنيادگرا اين مقدار توان اقتصادي ندارند و
لذا از كمك دولتهاي خارجي بهره مي گيرند. مثلاً
قذاقي به برخي از گروههاي بنيادگراي مصري كه مخالف
سادات بودند كمك مالي مي كرد. علاوه بر همه اينها،
گروههاي راديكال و بنيادگرا از شيوه هايي كه احزاب
مدرن براي كسب توان اقتصادي به كار مي گيرند مثل حق
عضويت، كمك هاي مردمي، كمك سازمان هاي جهاني و …
استفاده مي كنند.
در دهه ۹۰ ميلادي، باوسعت يافتن گروههاي بنيادگرايي
مثل گروه بن لادن، اين ناراضيان با قطع ارتباط با
عربستان، ثروت هنگفت خانوادگي خود را در بازار بورس،
بانك ها، شركتهاي تجاري و … فعال كردند. از اين
طريق، اين ناراضيان بريده از عربستان توانستند حتي
گروههايي را كه در آستانه اضمحلال بودند مثل گروه
الجهاد در مصر، تقويت كنند و با جذب اين گروهها،
شبكه جديد راديكاليزم تندرو اسلامي را تحت حمايت
گروه بن لادن تشكيل دادند. به هر حال شبكه مالي
بنيادگرايان، بسيار پيچيده و در عين حال بسيار هنگفت
است و بطوركلي از طريق كمك هاي داخلي و خارجي تأمين
مي شود.
ادامه دارد