شماره ۱۹۵۶ - سال هفتم - دوشنبه ۱۴ آبان ۱۳۸۰
Mon, Nov 5, 2001
Think sLogo.gif
PDF Edition
صفحه اول
سياسي
خواندني ها
اخبار ايران
سلام ايران
اجتماعي
گزارش روز
فرهنگ و انديشه
ايران
فرهنگ و هنر
اقتصادي
قيمت سكه و طلا
حوادث
ورزشي
يادداشت ورزشي
صفحه آخر
ديگه چه خبر؟
هفت هنر
اوقات شرعي

آرشيو
شناسنامه
نگاهي به پديده بنيادگرايي اسلامي
گفت و شنودي با دكتر حميد احمدي (استاد دانشگاه و پژوهشگر جنبشهاي اسلامي معاصر)
* روشنفكران مسلمان معتقدند بايد ميان نوگرايي ديني با بنيادگرايي يا راديكاليسم ديني تفكيك قايل شد
* منظور از بنيادگرايي ديني، اشاره به گروههايي است كه به دلايلي، با فرآيندهاي حاكم بر شرايط روز مخالفت مي كنند و با ارجاع به بنيادهاي اصلي دين خود، نوعي جامعه
ايده آل ذهني ترسيم مي كنند و وضعيت موجود را به دليل عدم تطابق با آن جامعه ايده آل به نقد مي كشند.
* گرايش به بنيادگرايي دركشورهاي سنتي تر كه تجربه حكومتهاي ديني هم نداشته اند بيشتر است از كشورهايي كه به دنياي مدرن، وارد شده اند و تجربه حكومت ديني را هم از سرگذرانده اند.

نگاهي به پديده بنيادگرايي اسلامي
گفت و شنودي با دكتر حميد احمدي (استاد دانشگاه و پژوهشگر جنبشهاي اسلامي معاصر)
ناكام در ستيز با تاريخ
* روشنفكران مسلمان معتقدند بايد ميان نوگرايي ديني با بنيادگرايي يا راديكاليسم ديني تفكيك قايل شد
* منظور از بنيادگرايي ديني، اشاره به گروههايي است كه به دلايلي، با فرآيندهاي حاكم بر شرايط روز مخالفت مي كنند و با ارجاع به بنيادهاي اصلي دين خود، نوعي جامعه
ايده آل ذهني ترسيم مي كنند و وضعيت موجود را به دليل عدم تطابق با آن جامعه ايده آل به نقد مي كشند.
* گرايش به بنيادگرايي دركشورهاي سنتي تر كه تجربه حكومتهاي ديني هم نداشته اند بيشتر است از كشورهايي كه به دنياي مدرن، وارد شده اند و تجربه حكومت ديني را هم از سرگذرانده اند.
034284.jpg
بنيادگرايي، از جمله ورطه هاي آزاردهنده اي است كه بر سر راه هر نوع تفكر ديني به كمين نشسته است. از عمر بنيادگرايي اسلامي ساليان درازي نمي گذرد امادر همين عمر اندك، بنيادگرايان مسلمان، به مؤلفه اي قابل اعتنا درتحولات پرشتاب سياسي و فكري مبدل شده اند. برخي از تحليلگران معتقدند كه اساساً بنيادگرايي، شكل تراژيك و مسخ شده نوگرايي ديني است.نوگرايان ديني، وقتي وجه منفي تفكرمدرن را بروجه ايجابي و مثبت آن برتري ببخشند، موضعي خصمانه نسبت به دنياي مدرن و منظري نوستالژيك نسبت به شالوده ها و بنيادها بر خواهند گزيد. امابرخي ديگر برآنند كه بنيادگرايي، عارضه و زايده اي است كه نوگرايي رابه آفت كشانده و راه را براي بلوغ و بالندگي نوانديشي سد كرده است. به هر تقدير، بنيادگرايي هرچه باشد درروزگارما به هويتي مستقل و اثرگذار تبديل شده است و درتحليلهاي فكري و سياسي نمي توان چشم برآن بست. تحولات اخير در صحنه منازعات سياسي بين الملل، يك بار ديگر نگاهها رابه سمت بنيادگرايان اسلامي معطوف كرد. به انگيزه بررسي مباني، مواضع و ادوار بنيادگرايي، گفت وگويي ترتيب يافته است با دكتر حميد احمدي، استاد دانشگاه و كارشناس جنبشهاي اسلامي معاصر. بخش نخست از اين گفت وگو، پيش روي خوانندگان محترم است.
| آقاي دكتراحمدي،واژه «بنيادگرايي» از مفاهيم رايج در ادبيات سياسي معاصر است.به عنوان مدخل بحث، در خصوص تعريف، ماهيت و تبار اين واژه، توضيح دهيد.
* سابقه كاربرد واژه بنيادگرايي به دهه هشتاد برمي گردد. اگرچه در علوم اجتماعي، همواره بحث از بنيادگرايي بوده است اما به كارگيري واژه «بنيادگرايي اسلامي» حدوداً به دهه ۸۰ ميلادي برمي گردد. منظور از بنيادگرايي ديني، اشاره به گروههايي است كه به دلايلي، با فرآيندهاي حاكم بر شرايط روز مخالفت مي كنند و با ارجاع به بنيادهاي اصلي دين خود، نوعي جامعه ايده آل ذهني ترسيم مي كنند و وضعيت موجود را به دليل عدم تطابق با آن جامعه ايده آل به نقد مي كشند. بنابراين بنيادگرايي، نگاه نوستالژيك از شرايط مدرن به شرايط اوليه و پيشين است. بنيادگرايان قصد زنده كردن بنيادهاي غيرقابل نقد و مقدس را در روزگار مدرن دارند.
| شما نفس رجوع به بنيادها و اصول را بنيادگرايي مي دانيد يا روايت و قرائت خاص و تفسير ويژه از بنيادهارا؟ به عبارت ديگر هرگونه رجوع به بنيادهامساوي است با بنيادگرايي؟ يا اينكه اگر اين رجوع، با تفسير و تلقي خاصي از بنيادها همراه شود، بنيادگرايي شكل مي گيرد؟
* قطعاً روايت و تفسير خاص از بنيادهاست كه بنيادگرايي را باعث مي شود. در واقع مي توان گفت بنيادگرايي، رجوع به بنيادها با تفسيري خاص و ويژه است كه به همراه خود، انتقال آن بنيادها به شرايط مدرن رادارد.
| پس هر نوع رجوعي به بنيادها، بنيادگرايي نيست؟
* بله. مي توان تفسير ديگري از بازگشت به گذشته و بنيادها داشت كه در عين رجوع به بنيادها، بنيادگرايي حاصل نشود. ما نوآوراني را در فرهنگ خود داشته ايم كه ضمن رجوع به فرهنگ گذشته (سلف) بنيادگرا به شمارنمي آيند. اين دسته كه مي توان آنها را «نوگرايان» خواند هم بنيادها را به رسميت مي شناسند و هم دنياي مدرن را. اما بنيادگرايان، اهل تلفيق و آشتي دادن بنيادها با دنياي مدرن نيستند بلكه مي خواهند وضعيت مدرن را كاملاً نفي كنند و وضعيت پيشين را به جاي آن بنشانند.
| بنابراين مي توان دو اردو در نظرگرفت: نوگرايان و بنيادگرايان. اين مرز، شفاف و تعيين كننده است؟
* اتفاقاً، ميان محققان، اجماع نظري در مورد اين تفكيك وجود ندارد. برخي از پژوهشگران، بنيادگرايي اسلامي را مفهومي عام و جامع مي دانند كه شامل سيدجمال، عبده و حتي اقبال و شريعتي مي شود. البته در تعريف اين پژوهشگران، مفهوم بنيادگرايي، ذاتاً مذموم نيست و اين واژه، براي ايشان به خودي خود بارمنفي ندارد. اين موضع، عمدتاً از آن محققين خارجي است. اما در داخل كشورهاي اسلامي، خود روشنفكران مسلمان معتقدند بايد ميان نوگرايي ديني با بنيادگرايي يا راديكاليسم ديني تفكيك قايل شد. به هرتقدير، ضمن آنكه اجماع منطقي درباره كاربرد واژه و مصاديق منفي بنيادگرايي وجود ندارد اما مي توان به سطوح مختلف آن اشاره كرد و گفت برخي گروهها و افراد، بنيادگراترند و برخي ديگر كمتر بنيادگرا هستند.
| با اين توضيحات، فكرمي كنيد واژه بنيادگرايي، اساساً واژه درست و دقيقي است؟ چون پذيرفتيم كه رجوع به بنيادها ذاتاً منفي نيست بلكه رجوع به قرائت خاصي از بنيادها مذموم است. از سوي ديگر در دل واژه بنيادگرايي، فقط رجوع به بنيادها نهفته است نه رجوع به قرائت مذموم از بنيادها. بنابراين مي توان گفت اين واژه، اساساً درست و دقيق نيست؟
* به همين دليل است كه بيشترمحققين اسلامي، به اين واژه انتقاد كرده اند. اما واقع مطلب اين است كه محققان زيادي هستند كه اين واژه را «بي طرفانه» و «عام» به كار مي برند. مثلاً آقاي هراير دكمجيان كه از محققين و اسلام شناسان معاصر است، اين واژه را فارغ از معناي منفي آن لحاظ كرده است. جنبشهاي اسلامي معمولاً واژه بنيادگرايي را نمي پذيرند و به جاي آن كلمه اصول گرايي اسلامي (الاصولية الاسلاميه) را به كار مي گيرند و جنبش خود را صحوة الاسلاميه يعني بيداري اسلامي مي نامند. به هر حال واژه بنيادگرايي در معناي منفي عمدتاً از ناحيه روزنامه نگاران و سياستمداران غربي به كار گرفته مي شود. ايشان به خاطر آنكه جامعه كنوني را جامعه اي عرفي و سكولار مي دانند هرگونه رجوع به دين و تفكر ديني را، رجوع به گذشته و بنيادگرايي به شمار مي آورند. اما همانطور كه گفتم، من هم قبول دارم كه اين واژه، واژه دقيقي نيست و غرض ورزيهاي سياسي در كاربرد آن، معمولاً دخيل است.
| از بحثهاي زباني خارج شويم. آقاي دكتر شما فكرمي كنيد جذابيت تفكر بنيادگرايانه درميان كشورهاي اسلامي بخاطر چيست؟ در حال حاضر كشورهاي زيادي از ممالك اسلامي هستند كه جريانات بنيادگرا در آنها مورد استقبال واقع شده اند. شمال آفريقا، جنوب خليج فارس، شبه قاره، كشمير و آسياي مركزي و حتي در كشور خود ما اين تمايل و استقبال به بنيادگرايي كمابيش وجود دارد. به نظر شما در دوران مدرن با اين همه ابزارهاي تبليغي و آموزشي مدرنيته، چرا بنيادگرايي همچنان جذاب و پرطرفدار است؟
* بي شك بخشي از اين جذابيت، انگيزه و ماهيت ديني دارد. شعار بازگشت به دين اصيل هميشه در بين مؤمنان يك دين جذبه داشته است و جوامع اسلامي به دليل هويت ديني خود، همواره به نهضتهاي ديني روي خوش نشان داده اند. از جهت ديگر بايد به دشواريها و مشكلات جوامع اسلامي در روند توسعه و نوسازي و احياناً ناكامي در اين مسير اشاره كرد. جوامع اسلامي، معمولاً ناكاميهاي خود را به پاي الگوهاي سياسي غيرديني مثل ناسيوناليسم، سكولاريسم، جريان چپ و... مي نويسند و لذا بنيادگرايي را راه حل و درمان اين ناكامي ها مي پندارند. برخي معضلات اجتماعي نظير فساد اخلاقي، فحشا، نابسامانيهاي رفتاري و... را هم بايد در اين زمينه، قابل توجه دانست. بنابراين جوامع اسلامي هم به دليل ماهيت ديني خود و هم به دليل مشكلات اجتماعي و سياسي ناشي از الگوهاي حكومت غيرديني، بطور خودكار به سوي رهيافت ديگري كه ادعا مي كند عميقاً ديني است متمايل مي شوند. به نظرمي رسد در پس ذهن اين جوامع اين فرضيه نهفته است كه اگر آلترنايتو اسلامي به جاي نيروهاي چپ يا ناسيوناليستي يا سكولاريستي حاكم شود، معضلات سياسي و اجتماعي هم حل خواهد شد. تبلور اين خواست در شعار جمعيت اخوان المسلمين است كه مي گفتند: «الاسلام هوالحل»؛ يعني اسلام، راه حل همه مشكلات اجتماعي، فرهنگي، اقتصادي و سياسي است. اينگونه است كه يك نمونه آرماني از حكومت ديني مي سازند كه طبيعتاً جاذبه زيادي براي همگان دارد.
| البته به نظر مي رسد كه اين جاذبه و تمايل در تمام كشورهاي مسلمان به يكسان نيست.
* درست است. من فكر مي كنم جاذبه بنيادگرايي در كشورهايي كه تجربه حكومت ديني دارند بمراتب كمتر است. چون ممكن است اين حكومتهاي ديني هم به دليل مشكلات ساختاري خود، همچنان درگير مناقشات تئوريك و معضلات عملي ـ عيني شده باشند و لذا اين فكر در مردم پديد آيد كه اين مشكلات لزوماً به نوع حكومت ربطي ندارد و به مشكلات ساختاري، فرهنگ، اقتصاد و حتي جغرافيا برمي گردد. بنابراين گرايش به بنيادگرايي دركشورهاي سنتي تر كه تجربه حكومتهاي ديني هم نداشته اند بيشتر است از كشورهايي كه به دنياي مدرن، وارد شده اند و تجربه حكومت ديني هم را از سر گذرانده اند. اينگونه است كه مي بينيد در كشورهايي مثل مالزي، مصر، تركيه تمايل عمومي به بنيادگرايي كمتر است و اسلام خواهي، بيشتر وجهه نوگرايانه دارد. به هر حال من معتقدم، اين جاذبه نوستالژيك، در ميان مسلمانان، پايگاه جدي دارد و به تناسب تجربه اي كه كشورها از حكومت ديني دارند، فراز و نشيب كم و زيادي پيدا مي كند.
ادامه دارد

 
نگاهي به پديده بنياد گرايي اسلامي ( بخش دوم)
گفت و گو با دكتر حميد احمدي (استاد دانشگاه و پژوهشگر جنبش هاي اسلامي معاصر)
 
تشكيلات سازماني و شبكه مالي بنيادگرايان
 
* جريان بنيادگرايي به دو نوع تشكيلات باور داشته است: يكي تشكيلات علني كه در سطح آشكار اجتماعي فعال است و ديگري تشكيلات مستحكم مخفي و متمركز به مفهوم لنيني آن.
* شبكه مالي بنيادگرايان، بسيار پيچيده و در عين حال بسيار هنگفت است و بطوركلي از طريق كمك هاي داخلي و خارجي تأمين مي شود.
 
034287.jpg
 
دومين بخش از گفتگو پيرامون ماهيت و مباني جريان بنيادگرايي اسلامي پيش روي خوانندگان است. بخش نخست اين گفتگو، عمدتاً حول محور تاريخ و پيشينه ظهور بنيادگرايي و نيز تمايزات آن از مفهوم نوگرايي و همچنين دلايل و علل جذابيت و شيوع آن در سرزمين هاي اسلامي مي گشت. در بخش حاضر، پرسش هاي ديگري پيرامون رهبران، تشكيلات و امكانات اقتصادي جريان بنيادگرايي در ميان آمده است.
گروه انديشه
** آقاي دكتر احمدي، شما بنيادگرايي را بيشتر يك ايدئولوژي مي دانيد يا يك نهضت فكري ـ فرهنگي. ويژگيهايي كه شما براي بنيادگرايي برشمرديد شباهتهايي با ويژگيهاي ايدئولوژي دارد. اين اشتراك و شباهت، آنقدر هست كه بنيادگرايي را بتوان يك ايدئولوژي دانست تا يك نهضت فكري ـ فرهنگي؟
* البته بايد توجه داشته باشيد كه تفكيك ميان ايدئولوژي و نهضت فكري، به دوره امروز ما تعلق دارد و مثلاً 20سال پيش اين تفكيك وجود نداشت و لذا مي بينيد كه مثلاً دكتر شريعتي كه يك نهضت فكري را آفريد، خود يك ايدئولوگ بود. به همين دليل من معتقدم انتقادهايي كه امروز به ايدئولوژي انديشي شريعتي مي شود، تطبيق شرايط امروز با روزگار شريعتي است. اين تطبيق، چندان دقيق ومنطقي به نظرنمي رسد.
اما من معتقدم جريان بنيادگرايي، هم ايدئولوژي است وهم يك جريان فكري. ايدئولوژي است بخاطر آنكه در پي يك پروژه سياسي خاص است و جريان فكري است بخاطر آنكه يك منظومه فكري در پشت آن است. اگر ايدئولوژي ديني را تبديل دين به ابزار قدرت سياسي بدانيم، بنيادگرايي يك ايدئولوژي است و در پي پروژه سياسي خاصي است. ازمكانيزمهاي هويت بخشي و بسيج احساسات توده ها بهره مي گيرد و به مقوله «دشمن» توجهي اساسي دارد. اصلاً حيات بنيادگرايي مديون وجود دشمن است. بنيادگراها تا وقتي هستند و فعاليت دارند كه «دشمني» وجود داشته باشد. اينها شباهتهاي ايدئولوژي با بنيادگرايي است.
** الآن چهره هاي شاخص بنيادگرايي كه به عنوان رهبران بنيادگرايي اسلامي مطرح اند چه كساني هستند؟
* اگر بخواهيم تاريخي نگاه كنيم كساني مثل سيدجمال، عبده و كواكبي از رهبران نوانديشان ديني و رشيد رضا از رهبران بنيادگرايي به حساب مي آيند. اگرچه رشيدرضا يك پا در نوگرايي و يك پا در بنيادگرايي داشت اما نهايتاً به سمت بنيادگرايي غلتيد. حسن البنا در خاطرات خود مي نويسد كه ما به سيدجمال و عبده احترام مي گذاريم اما شاگرد رشيدرضا هستيم. اين جمله خط بنيادگرايي را از نوگرايي جدا مي كند. در جريان بنيادگرايي، سيدقطب چهره اي شاخص و مهم است. البته برخي مي كوشند چهره اي نوگرا از سيدقطب ترسيم كنند. مثلاً حسن حنفي معتقد است كه اگر سيدقطب زنده مي ماند به چپ اسلامي (اليسار الاسلامي) مي پيوست. ولي با اين حال بايد قبول كرد كه همه بنيادگرايان اسلامي، حتي افراطي ها، به كتاب «المعالم علي الطريق» (چراغي بر فراز راه) تكيه مي كنند و لذا مي توان سيدقطب را پدر بنيادگرايي افراطي به شمار آورد. پس از سيدقطب، مي توان به ابوالاعلي مودودي اشاره كرد. اين فرد شايد مهمتر از سيدقطب باشد چرا كه سيدقطب بسياري از مباحث خود را از مودودي گرفت. بحثهايي مثل ربوبيت الله، خلافت الله و... از مودودي به سيدقطب رسيده است. البته اگر قديم تر برويم مي توانيم به ابن تيميه، احمد بن حنبل و ابن قيم اشاره كرد. در دوره هاي جديدتر محمدبن عبدالوهاب هم قابل توجه است. اين اواخر هم كساني به جرگه نظريه پردازان بنيادگرايي پيوسته اند كه البته قابل قياس با رهبران پيشين نيستند. مثلاً محمد عبدالسلام فرج، تئوريسين جنبش جهاد مصر را مي توان نام برد. در رده هاي سياسي هم، رهبري از آن اسامه بن لادن است.
** يعني در حال حاضر، جريان بنيادگرايي، رهبراني كه بتوانند به لحاظ بار تئوريك، همسنگ سيدقطب و مودودي باشند ندارد؟
* نه. به نظر نمي رسد كه متفكري به آن برجستگي در جريان كنوني بنيادگرايي، بتوان پيدا كرد.
** اين را ميتوان معلول ايدئولوژيك تر شدن و سياسي تر شدن جريان بنيادگرايي دانست؟
*تصور مي كنم سياسي تر شدن بنيادگرايي اولاً به دليل ماهيت اين جريان است و ثانياً بخاطر شرايط سياسي جهان در دوره ماست كه اين جريان را به سمت سياسي تر شدن سوق مي دهد. از اين نكته هم نبايد غفلت كرد كه برخي معتقدند جريان بنيادگرايي كنوني، تفسير غيردقيق ونادرستي از انديشه هاي سيدقطب و مودودي داشته است. مثلا ًمحمدقطب در دهه هشتاد ميلادي، مقالاتي در يكي از نشريات لبناني نوشت و درآن مقالات، توضيح داد جريان سياسي بنيادگرايي، انديشه هاي سيدقطب را به درستي نفهميده است و برداشت غلط داشته است. به هر حال، سياسي تر شدن بنيادگرايي، يك واقعيت است و نمي توان آن را انكار كرد اما اينكه اين وضعيت رامعلول خلأ تئوري و رهبريت فكري اين جريان بدانيم فكر نمي كنم چندان درست باشد. سياسي تر و حادتر شدن فعاليت بنيادگرايان بيش از هر چيز به وضعيت سياسي حاكم بر جهان امروز و قطب بندي ها برمي گردد.
** بنيادگرايان، به گواهي فعاليت وسيع و دقيق خود، به نظر مي رسد از توان تشكيلاتي و سازماني بسيار زيادي برخوردارند. شما چه توجيهي براي اين توان تشكيلاتي بالا داريد؟
* ببينيد، بنيادگرايان از همان ابتداي ظهور، برعنصر سازماندهي تشكيلاتي نظر داشتند. اخوان المسلمين از همان ابتدا در پي ايجاد سازمانهاي قوي بودند. حسن البنا نيز از پيش، اين توصيه را كرده بود. اخوان المسلمين بشدت از احزاب قدرتمندي مثل «حزب وفد» الگو گرفت و به خود، وجهه اي سازماني و تشكيلاتي داد. جنبشهايي مثل سنوسيه هيچ وقت تشكيلاتي نبودند اما جريان اخوان بشدت به وجه سازماني توجه داشتند. جريان بنيادگرايي به دو نوع تشكيلات باور داشته است: يكي تشكيلات علني كه در سطح آشكار اجتماعي فعال است و ديگري تشكيلات مستحكم مخفي و متمركز به مفهوم لنيني آن. در جنبش اخوان المسلمين در دهه۳۰ ميلادي، يك تشكيلات مخفي درست شد به نام «الجهاز السري» يا شبكه مخفي. اين شبكه بعدها گسترش يافت و هسته هايي را شكل داد كه منجرشد به ترور «نقراشي پاشا» در سال۱۹۴۸ و ترور ناصر. پس از آن، شبكه هاي افراطي در دهه ۷۰ ميلادي درست شد نظير «سازمان آزادي بخش اسلامي»، «گروه جماعت المسلمين»، «گروه جهاد و جماعت الاسلاميه» و... بنابراين تشكيلات هم به صورت علني وهم محرمانه از همان ابتدا در جريان بنيادگرايي وجود داشت و حتي اين جريان به «تشكيلات درتشكيلات» باور داشت. اين گرايش به كار سازماني و تشكيلاتي، از سوي رهبران اين جريان، تجويز ايدئولوژيك هم پيدا كرد، مثلاً سيدقطب در كتاب «معالم في الطريق» رسماً و صريحا ً استراتژي جنبش اسلامي را برقراري سازمان و تشكيلات مي داند. او جهان را تقسيم مي كند به جامعه اسلامي و جامعه جاهلي. جامعه جاهلي بايد از بين برود. كسي كه اين كار را انجام مي دهد يك پيشتاز مبارز و تشكيلاتي است كه از هسته سازماني تغذيه مي شود و مبارزه مسلحانه مي كند. تجربه تاريخي هم، علاوه بر تجويز تئوريك، به كمك جريان آمده است تا سازمانهاي قوي تشكيلاتي شكل دهند.
** الآن، كار آماري خاصي صورت گرفته است كه هسته ها و سازمانهاي بنيادگراي اسلامي را در سراسر جهان مشخص كرده باشد؟
* برخي اين كار را سعي كرده اند انجام دهند. مثلاً آقاي هراير دكمجيان در كتابي با نام «جنبشهاي اسلامي در جهان عرب» كوشيده ليستي از گروههاي بنيادگرا ارائه دهد كه بالغ بر بيش از دويست گروه مي شود. اما واقع مطلب آن است كه بسياري از اين گروهها آنقدر محدودند كه منشأ هيچ فعاليتي نيستند. اما گروههاي مهم و شاخص اين جريان، اينها هستند: الجماعة الاسلاميه در مصر، الجهاد در مصر، جماعت اسلامي مسلح در الجزاير، حزب التحرير اسلامي در اردن و ليبي، شاخه راديكال اخوان المسلمين در سوريه و اردن، اخواني هاي جديد در عربستان سعودي، حركت انصار در هند، مجاهدين دركشمير، سازمان رعد در آسياي ميانه، سپاه صحابه در پاكستان، طالبان در افغانستان و... بطور كلي جنبشهاي مهم بنيادگرا در سطح جهان، بيش از ۱۲ ـ ۱۰ گروه نيستند.
** بديهي است كه وجه تشكيلاتي بنيادگرايان مستلزم يك بنيه سياسي قوي اقتصادي ـ مالي است. منابع مالي گروههاي بنيادگرا چيست؟ آيا اين مسأله كه برخي كشورها گروههاي بنيادگرا را به لحاظ اقتصادي تغذيه مي كنند صحت دارد؟
* جنبش بنيادگرايي، ماهيتاً يك جنبش فراطبقاتي است و به دليل آنكه سرشت اعتقادي دارد، از تمامي طبقات اجتماعي در آن حضور دارند. هم طبقات ثروتمند، هم طبقات متوسط و هم لايه هاي ضعيف در آن حضور دارند. عناصري ثروتمند هستند كه از سر اعتقاد، اموال و داراييهاي خود را صرف اين جريان مي كنند و اين كار را نوعي ايثار و فداكاري و جهاد تلقي مي كنند. بخشي از هزينه هاي جريانهاي بنيادگرا از اين ناحيه تأمين مي شود.
بخش ديگري از هزينه هاي اقتصادي اين جريانها از اين طريق تأمين مي شود كه خود بنيادگراها بعضاً فعاليتهاي وسيع اقتصادي دارند. مثلاًً اخوان المسلمين در دهه ۷۰ ميلادي با تأسيس سازماني به نام «القادسيه» در دوران سادات، انحصار واردات كالاهاي الكترونيك را در دست خود گرفتند و از اين طريق، ثروت هنگفتي به دست آوردند. اما برخي گروههاي كوچكتر بنيادگرا اين مقدار توان اقتصادي ندارند و لذا از كمك دولتهاي خارجي بهره مي گيرند. مثلاً قذاقي به برخي از گروههاي بنيادگراي مصري كه مخالف سادات بودند كمك مالي مي كرد. علاوه بر همه اينها، گروههاي راديكال و بنيادگرا از شيوه هايي كه احزاب مدرن براي كسب توان اقتصادي به كار مي گيرند مثل حق عضويت، كمك هاي مردمي، كمك سازمان هاي جهاني و … استفاده مي كنند.
در دهه ۹۰ ميلادي، باوسعت يافتن گروههاي بنيادگرايي مثل گروه بن لادن، اين ناراضيان با قطع ارتباط با عربستان، ثروت هنگفت خانوادگي خود را در بازار بورس، بانك ها، شركتهاي تجاري و … فعال كردند. از اين طريق، اين ناراضيان بريده از عربستان توانستند حتي گروههايي را كه در آستانه اضمحلال بودند مثل گروه الجهاد در مصر، تقويت كنند و با جذب اين گروهها، شبكه جديد راديكاليزم تندرو اسلامي را تحت حمايت گروه بن لادن تشكيل دادند. به هر حال شبكه مالي بنيادگرايان، بسيار پيچيده و در عين حال بسيار هنگفت است و بطوركلي از طريق كمك هاي داخلي و خارجي تأمين مي شود.
ادامه دارد


 

نگاهي به بنيادگرايي اسلامي (بخش سوم)
پديده اي به نام «افغان العرب»
* احساس من اين است كه روسيه از بنيادگراها حمايت نمي كند. چين را نمي دانيم. اما برخي كشورهاي عربي قطعاً اين كار را انجام مي دهند.
* دوره سومي هم در خشونت گرايي بنيادگرايان مي توان سراغ گرفت كه دراين دوره خشونت، شباهت بسياري با ترور دارد، كوركورانه انجام مي شود، لزوماً عليه يك نظام يا كارگزاران سياسي آن نيست بلكه مستقيماً عليه مردم عادي و بي گناه است.
* مهاجرت جنبش هاي اسلامي عربي به سرزمين افغانستان و آموزشهايي كه در آن جا داده مي شود، پديده اي به نام اعراب افغاني يا «افغان العرب» را به وجود مي آورد كه همين گروهها موج جديد خشونت گرايي تروريستي را آغاز كردند.
034500.jpg
**بخش سوم از بررسي پديده بنيادگرايي اسلامي، تأكيد عمده خود را بر ادوارسه گانه خشونت طلبي درجريان بنيادگرايي نهاده است و ضمن توجه به احتمال پشتيباني سياسي دولت هاي خارجي، ظهور پديده جديدي به نام «افغان العرب» را به مطالعه گرفته است. گروه انديشه
** برخي معتقدند كه كشورهاي بلوك شرق سابق مثل روسيه، براي مقابله با سيادت آمريكا، گروههاي بنيادگرا را به لحاظ سياسي، اطلاعاتي و امنيتي تغذيه مي كنند و از اين طريق، كاري را كه خودش مي خواست انجام دهد توسط بنيادگرايان انجام مي دهد. شما اين تحليل را چقدر درست و منطبق با واقع مي دانيد؟
* اين فقط يك فرضيه است و هنوز اثبات نشده است. من فكر مي كنم كشوري مثل روسيه امروز جزئي از بلوك سرمايه داري است و دليلي ندارد با نظام سرمايه داري مستقيم يا غيرمستقيم مقابله و معارضه كند. روسيه، جزئي از سوپر بلوك سرمايه داري جديد است و گرايشات ضدسرمايه داري در آن بشدت تضعيف شده است. مگر اينكه با آمريكا بخاطر چيزهايي مثل جذب بازارهاي منطقه اي به رقابت بپردازد…
** كشورهايي مثل چين و كوبا چطور؟
* روسيه، خودش درگير با بنيادگرايي است. وضعيت چچن و داغستان، شبه جزيره كريمه و تاتارستان، امروز روسيه را به ستوه آورده و لذا دليلي ندارد كه روسيه بنيادگرايان را تغذيه و حتي حمايت كند.
اما در مورد چين نمي توانم چيزي بگويم چون شواهد بارزي در بين نيست اما غير از اين دو كشور، برخي قدرت هاي منطقه اي مثل پاكستان، ليبي، امارات و حتي عربستان به طرق مختلف بنيادگرايان را حمايت مي كنند.
** يعني رسماً و از مجاري ديپلماتيك اين كار را مي كنند؟
* نه، قطعاً از شيوه هاي محرمانه عمل مي كنند. امارات به خاطر مشكلاتي كه با ايران دارد از طالبان حمايت مي كند و براي اعمال فشار بر ايران، آن گروهها راپشتيباني مي كند به هر حال، احساس من اين است كه روسيه از بنيادگراها حمايت نمي كند. چين را نمي دانيم. اما برخي كشورهاي عربي قطعاً اين كار را انجام مي دهند.
** گرايش حاد خشونت طلبي در ميان بنيادگرايان از چه زماني آغاز شد؟ طبيعي است كه بنيادگرايي در ذات خود حامل عنصر شهادت طلبي، ايثار و تهور است اما به نظر مي رسد فعاليتهاي خشونت طلبانه بنيادگرايان اخيراً خيلي حاد و بدخيم شده است. اين تحول از چه زماني رخ داد؟
* من فكر مي كنم سه گونه عملكرد تند و به تعبيري خشن ، در ميان بنيادگرايان وجود داشته است: الف) مبارزه جويي و فداكاري براي آرمان هايي مثل آزادي فلسطين و مبارزه با استعمار. جنبش اخوان المسلمين در دهه ۴۰ و ۵۰ ميلادي بشدت درگير اين گونه كنش هاي حاد بود. اين نوع عملكرد را هر مسلماني مي تواند انجام دهد و اطلاق خشونت برآن، چندان موجه نيست.ب ) نوع ديگر افراط گرايي، خشونت عليه نظام سياسي است. يعني فعاليت براي سرنگون كردن يك حاكميت. اين گرايش به لحاظ تاريخي، ريشه هايي در شبكه مخفي اخوان المسلمين دارد ولي خيلي نمي توان اين مبنا را اثبات كرد. اما قطعاً اين مسأله با انديشه هاي سيدقطب آغاز شد. او در كتاب «معالم علي الطريق» وجود شبكه هاي مخفي و نيروهاي پيشتاز مبارز در جهت دگرگوني نظام جاهلي و جايگزيني نظام اسلامي به جاي آن را تجويز كرده بود. به اين ترتيب تشكيلات مسلحانه از اواخر دهه ۶۰ ميلادي شروع شد و در دهه ۷۰ گروههاي مخفي مسلح براي سرنگوني نظام هاي سياسي به ظهور پيوستند. اين نوع از راديكاليسم، كاربرد سلاح و خشونت را عليه نظام سياسي و كارگزاران آن مجاز مي شمارد.
ج) اما دوره سومي هم در خشونت گرايي بنيادگرايان مي توان سراغ گرفت كه دراين دوره خشونت، شباهت بسياري با ترور دارد، كوركورانه انجام مي شود، لزوماً عليه نظام يا كارگزاران سياسي آن نيست بلكه مستقيماً عليه مردم عادي و بي گناه است. خشونت در اين تلقي، في نفسه مقدس است. مهم نيست، هدف اين خشونت چه كسي است بلكه ذات خشونت اهميت دارد و مقدس است. اين فاز جديد خشونت طلبي در ميان بنيادگرايان، كاملاً جديد است و در ادوار پيش سابقه ندارد و از دهه ۹۰ شروع مي شود. من معتقدم مهاجرت جنبش هاي اسلامي عربي به سرزمين افغانستان و آموزشهايي كه در آن جا داده مي شود، پديده اي به نام اعراب افغاني يا «افغان العرب» را به وجود مي آورد كه همين گروهها موج جديد خشونت گرايي تروريستي را آغاز كردند. با جداشدن بن لادن از عربستان و عزيمت او به سودان و تشكيل گروههاي راديكال و بعداً رفتن آنها به افغانستان، خشونت كوركورانه شدت گرفت. اين موج جديد نه عليه استعمار مي جنگد و نه به كارگزاران يك نظام سياسي كار دارد بلكه فقط به نفس كشتن و ترور توجه مي كند. كشتار مردم بي گناه در الجزاير، عمدتاً توسط گروههاي راديكال انجام مي شد و يا قتل عام در مصر به سال ۱۹۹۳ توسط الجماعة الاسلاميه صورت گرفت. اين گروهها با بمب به اتوبوس جهانگردان حمله مي كردند و همه را ـ اعم از مسيحي، يهودي و حتي مسلمان ـ مي كشتند. توجيه ايشان اين بود كه چون رژيم سياسي از اين طريق، درآمد كسب مي كند بايد اين مجراي معاش نظام را قطع كرد. ريشه تئوريك اين موج جديد خشونت، انديشه هاي وهابيت است كه خود،در تصفيه شيعيان، گشاده دستي مي كردند.
** ظرفيت خشونت ورزي اين موج جديد تا كجاست؟ يعني اين گروهها تا كجا حاضرند اين خشونت ورزي را ادامه دهند؟ اگر با بنيه قوي اقتصادي كه دارند روزي به سلاح هاي پيشرفته و كشتار جمعي و حتي هسته اي مسلح شوند، امكان دارد كه از اين سلاحها هم استفاده كنند؟
* اين گروهها اگر به حيات خود ادامه دهند ـ كه به نظر من بعيد است ـ به راحتي دايره خشونت را افزايش مي دهند. اينها انگيزه و توجيه ايدئولوژيك براي استفاده از سلاحهاي كشتار جمعي را دارند و اگر بمانند فكرمي كنم راحت از اين تسليحات استفاده خواهند كرد. حتي اگر بتوانند با مكانيزم هايي مثل كودتا، شكل دولتي و منسجم به خود بگيرند بعيد نيست كه كاربرد سلاح هاي مرگبار را براحتي انجام دهند. البته وقتي تبديل به دولت شوند به همين دليل محدوديت هايي بر آنها اعمال مي شود اما من گمان مي كنم براي استفاده از سلاح اتمي در جهت حذف مخالفان ايدئولوژيك خود، توجيه و دليل دارند.
** آقاي دكتر، اين پديده «افغان العرب» چيست؟ و اعراب بنيادگرا چرا افغانستان را انتخاب كردند به عنوان كانون فعاليت خود؟
*افغانستان سالها كانون مبارزه با كمونيسم و الحاد جهاني بود و لذا همه آرمان خواهان اسلامي را به خود مي خواند. به علاوه، بنيادگرايان معمولاً در كشورهاي خود با محدوديت هايي مواجه هستند و مي خواستندبه يك سرزمين آزاد و باز مهاجرت كنند تا فعاليتهاي خود را بهتر سازماندهي كنند و لذا از دهه ۸۰ به بعد، كم كم به افغانستان آمدند. اين كشور هم ميدان مناسبي براي جهاد عليه كفر بود و هم محيط مناسبي براي استقرار اردوگاههاي آموزشي شان در حوزه نظامي و تبليغاتي. درواقع، بازسازي تشكيلات جريان بنيادگرا از جهان عرب به افغانستان منتقل شد. گروههايي از اردن، الجزاير، مصر، يمن، عربستان، امارات، آسياي ميانه، كشمير و … به افغانستان آمدند و جزوات، نشريات زيادي چاپ كردند. مصري ها مدتها نشريه «الطليعه» را در افغانستان چاپ مي كردند…
** يعني هيچ دليل ژئوپليتيكي در بين نبود كه افغانستان را بر هر كشوري ترجيح دادند؟
* افغانستان هم جايي بود براي مبارزه با كفر، هم محيطي بود براي آموز ش ديني و معنوي و هم مكاني بود براي ورزيدگي نظامي و تشكيلاتي. اين پديده منجر به ظهور چيزي شد كه به افغان العرب شهرت يافت. اين پديده ممكن بود مثلاً در ايران هم به وجود آيد و «ايران العرب» را شكل دهد يا در كشمير باشد و «كشمير العرب» را ايجاد كند.
گفت وگو با دكتر حميد احمدي
ادامه دارد
نگاهي به بنياد گرايي اسلامي
(بخش چهارم و پاياني)
فرداي بنيادگرايي
* معتقدم جريان سوم اسلام گرايان كه مبلغ خشونت حاد و ترور كوركورانه اند، به لحاظ تشكيلاتي بشدت در معرض تضعيف هستند. ضمن آنكه به لحاظ فكري هم با خلأ تئوري
و توجيه مواجه اند.
* ظرف دهه هاي آينده نه تنها بنيادگرايي روبه ضعف و افول خواهد نهاد بلكه طليعه ظهور نوعي تفكر عرفي و تأكيد بر وجه معنوي و قدسي اسلام را شاهد خواهيم بود. در اين فرآيند ايران هم شراكت خواهد داشت و شايد اين نقش را مدتي است كه شروع كرده است.
* به نظر من گروههاي افراطي در كوتاه مدت به سمت جريان اعتدالي متمايل مي شوند اما در درازمدت، اين جريان اعتدالي نيز، شاهد نوعي استحاله درازمدت خواهد بود .
034626.jpg
**آقاي دكتر احمدي، جريان جديد بنيادگرايي به كدام سمت مي رود و چشم انداز آتي آن چيست؟ به سمت تغليظ شدن مي روند يا به سمت تضعيف شدن؟ بطوركلي آينده بنيادگرايي چگونه است؟
* اسلام گرايي، سه گرايش عمده دارد: يك دسته مسلماناني كه اصلاً سياسي نيستند و نمي خواهند اسلام را سياسي و ابزار كسب واعمال قدرت كنند. صاحبان اين گرايش، اعتقادات عميقي دارند و در فرآيند مبارزات سياسي خود از اسلام هم الهام مي گيرند اما نمي خواهند نظام سياسي اسلامي درست كنند. جريان چپ اسلامي در مصر و يا برخي از طرفداران شريعتي در ايران، اينگونه مي انديشند. رويكرد اين دسته، توجه به اسلام به عنوان يك هويت و عامل بسيج اجتماعي براي نوسازي است. دسته دوم، اسلام گرايان سياسي معتدل و ميانه رو هستند. اين گرايش از دهه ۷۰ ميلادي، انسجام بيشتري گرفتند و روزبه روز قوي تر مي شوند. به نظر مي رسد بدنه اصلي اسلام گرايان معاصر، اينها باشند. بخش اعظم اخوان المسلمين مصر، اخوان المسلمين اردن، جبهه نجات الجزاير و حركت «النهضة» تونس و … از اين جمله اند. اين گروهها به اتكاي تجربه تاريخي خود، طالب آنند كه درا نتخابات پارلماني شركت كنند و دريك فضاي آزاد، اسلام را تبليغ كنند. كشمكش هاي خونيني كه در دهه ۷۰ ميلادي ميان اسلام گرايان و نظام هاي سياسي درگرفت، گروههاي اسلامي را به سمت اعتدال و ميانه روي در روش متمايل كرد. مثلاً عمر عبدالرحمان دوسال پيش از درون زندان هاي آمريكا اطلاعيه اي داد و به همه توصيه كرد كه خشونت را كنار بگذارند و يا رهبران تاريخي سازمان «جهاد» مثل كرم زهدي و سرهنگ عبود الزبر، از زندان اطلاعيه دادند كه اعتدال را پيش بگيرند. اين جريان به جريان «الوسط» معروف است. به هر حال اينها اسلام گرايان سياسي ولي معتدل و ميانه رواند. البته برخي از آنها روشنفكرترند مثل راشد الغنوشي در تونس و برخي ديگر، سنتي تر هستند.
جريان سوم، جريان افراط گرايي است كه مصاديق آن جماعة الاسلاميه، الجهاد، القاعده، جماعت مسلح الجزاير و… اين جريان، برداشتي راديكال از انديشه هاي سيد قطب و حسن البنا را مبنا قرارداده اند و شكل حاد ترور و خشونت را به عنوان مشي غالب پيش گرفته اند. ضمن آنكه بعضاً از تفكرات وهابيت عربستان هم تأثير پذيرفته اند. واقعيت آن است كه در ميان اسلام گرايان، اين جريان، قطعاً در اقليت هستند اگرچه سروصداي زيادي به راه انداخته اند.
من تصور مي كنم آنچه خطرآفرين است همين جريان سوم اسلام گرايان است كه البته به گمان من، در چشم انداز دور، اين گرايش روبه افول و فرسايش دارد.
** چرا اين طور پيش بيني مي كنيد؟ چه دلايلي براي اين افول و فرسايش وجود دارد؟
* دلايل زيادي دارد. اولاً به لحاظ رواني، اين نوع از اسلام گرايي، مقبوليت و محبوبيت خود را نزد مسلمانان از دست داده است به هر حال جوامع اسلامي روزبه روز در بستر مدرنيسم، پيشرفت مي كنند و لذا رهيافت هاي خشن و حاد را نمي توانند بپذيرند. علاوه بر توده مسلمانان، بسياري از جريان هاي روشنفكرانه در عالم اسلام، از گرايش خشن اسلام گرايي تبري جسته اند و مي بينيم كه حتي جريان اول وجريان دوم اسلام گرايان هم خود را از اين جريان سوم كنار كشيده اند. گذشته از اين، حكومت هاي كشورهاي مسلمان نيز تقريباً همگي پذيرفته اند كه حمايت و پشتيباني از اين گروهها، صحيح نيست و لذا اين گرايش در كشورهاي خودشان هم با محدوديت مواجه اند. دليل سوم آنكه فضاي جهاني نيز به مقابله و معارضه با جريان حاد بنيادگرايي افراطي برخاسته است. بنابراين من معتقدم جريان سوم اسلام گرايان كه مبلغ خشونت حاد و ترور كوركورانه اند، به لحاظ تشكيلاتي بشدت در معرض تضعيف هستند. ضمن آنكه به لحاظ فكري هم با خلأ تئوري و توجيه مواجه اند. البته نبايد انتظار داشت كه اين گرايش بطور كامل از بين برود. ممكن است در جاهايي به شكل پراكنده و رقيق، اين گرايش همچنان حضور داشته باشد اما قطعاً قوت و قدرت خود را از دست خواهد داد واستحاله خواهد شد.
** اين استحاله چه سمت و سويي خواهد داشت؟ يعني وقتي جريان سوم، تضعيف شد به سمت جريان دوم (اعتدال گرايي در اسلام سياسي) ميل خواهد كرد يا به سمت جريان اول (اسلام غيرسياسي)؟
* اين پرسش مهم و در عين حال دشوار است. به نظر من گروههاي افراطي در كوتاه مدت به سمت جريان اعتدالي متمايل مي شوند اما در درازمدت، اين جريان اعتدالي نيز، شاهد نوعي استحاله درازمدت خواهد بود . به گمان من، چشم انداز آتي اسلام گرايي، عمدتاً تأكيد بر وجه قدسي و معنوي دين خواهد بود و از وجوه سياسي آن كاسته خواهد شد. همانطور كه قبلاً هم گفتم تجربه حكومت هاي ديني هم به اين فرآيند دامن خواهد زد. يك نگرش در جهان اسلام، در حال تكوين و شكل گيري است كه معتقد است براي حفظ قداست و معنويت دين، بايد دامان آن را از مقوله سياست، حتي الامكان پاك نگاه داشت. به نظر من، آينده اسلام گرايي به دلايل متعدد، رنگ و بوي اين نوع تفكر را به خود خواهد گرفت.
** از همه چيز صحبت كرديم جز ايران! شما فكر مي كنيد ظرفيت امروز ديني ـ سياسي كشور ما براي پذيرش و ظهور بنيادگرايي افراطي چقدر است؟ اصلاً ممكن است كه ما در ايران شاهد ظهور جرياني به نام «بنيادگرايي ايراني» باشيم؟
من اين احتمال را خيلي ضعيف مي دانم. اصولاًدر ايران به لحاظ شرايط خاص تاريخي، بنيادگرايي افراطي امكان ظهور و بروز جدي ندارد. انقلاب ،۵۷ انقلاب روشنفكري بود كه با روشنگري كساني چون شريعتي به وقوع پيوست. درست است كه برخي از ديدگاههاي شريعتي، شباهت هايي با آموزه ها ي كساني چون سيد قطب دارد اما من معتقدم شريعتي، در نهايت يك بنيادگرا نيست بلكه يك مدرنيست ديني است كه به استقلال طلبي، آزاديخواهي، هويت جويي و تطابق با شرايط و وضعيت مدرن باور دارد. به اين ترتيب من نمي توانم بپذيرم كه كشور ما در معرض خطر بنيادگرايي حاد و افراطي باشد.
تحولات مهمي در انديشه ديني و حوزه هاي علميه اتفاق داده است. طلاب با زبان جديد و فضاي دوران مدرن آشنا شده اند به گونه اي كه در هيچ جاي جهان اسلام، نمونه آن را نمي توانيم ببينيم. اين روند تمايل به تفكر جديد قطعاً در آينده تسريع خواهد شد و لذا بنيادگرايي افراطي، ظرفيت ظهور اندكي در ايران دارد. من تصور مي كنم ظرف دهه هاي آينده نه تنها بنيادگرايي روبه ضعف و افول خواهد نهاد بلكه طليعه ظهور نوعي تفكر عرفي و تأكيد بر وجه معنوي و قدسي اسلام را شاهد خواهيم بود. در اين فرآيند ايران هم شراكت خواهد داشت و شايد اين نقش را مدتي است كه شروع كرده است.
** معمولاً مي گويند آغاز بنيادگرايي، در ايران و توسط يك ايراني (سيدجمال) بوده است و آغاز ضدبنيادگرايي و عرفي سازي هم در ايران و توسط ايرانيان صورت گرفته است اين ديدگاه درست است؟
* به يك تعبير، اين تحليل درست است. سيد جمال يك بنيادگراي افراطي نيست ولي به هر حال روايت خاصي از سلفي گري و رجوع به بنيادها را عرضه مي كرد و لذا مي توان آغاز بنيادگرايي را توسط اين متفكر ايراني دانست. شروع مقابله با بنيادگرايي نيز هم در عرصه سياست و هم در عرصه تفكر و انديشه، توسط متفكران و دولتمردان ايراني صورت گرفته است.
بدون آنكه بخواهم نگرش قوم محورانه داشته باشم معتقدم ايران معمولاً منشأ اوليه تحولات خاورميانه و جهان اسلام بوده است. انقلاب مشروطه ما مقدم بر هر تحول ساختاري در ساير كشورهاي اسلامي است. اين انقلاب، تأثيرات قطعي بر جريان مشروطه خواهي كشورهاي مسلمان گذاشت.
جنبش ملي نفت در ايران، قطعاً بر جنبش هاي ناسيوناليستي و نهضت ناصريسم در مصر اثر گذاشت. انقلاب اسلامي هم به همين ترتيب، موج اسلام خواهي را در جهان اسلام تقويت كرد. به هر تقدير، پيشتازي ايرانيان در جريان سازي فكري ـ سياسي در سطح جهان اسلام و خاورميانه، ترديدپذير نيست. در حال حاضر هم كشور ما وضعيت الگودهي خود را درخصوص تفكرات جديد و از جمله تأكيد بر وجه قدسي و معنوي دين، حفظ كرده است. ابداع و عرضه مفاهيمي چون جامعه مدني، حقوق بشر، تساهل، دموكراسي و … دقيقاً نقطه مقابل مفاهيمي است كه در قاموس بنيادگرايي عرضه مي شوند. براين اساس من معتقدم، متفكران و دولتمردان جديد ايران، همچنان در مسند و موقعيت الگودهي به جهان اسلام است. البته مقاومت هايي در برابر اين وضعيت وجود دارد اما به گمان من در آينده، اين مقاومت ها بشدت تضعيف و منزوي خواهند شد. به هر تقدير، تجربه ايران بسيار مهم است.
** سپاسگزارم.
* من هم تشكر مي كنم.


|   شناسنامه   |   آرشيو   |